سفارش تبلیغ
صبا ویژن

ندای تنهایی من

می نویسم با درد روی این پنجره ها

که چرا رفته ام از یاد خوش خاطره ها

وچرا فصل دلم بارانیست

قسمتم هجرت و سرگردانیست

من کجا طعم خوش عشق به جانم افتاد

تا بیابم خود را رفت ورفتم از یاد

پشت اعجاز کدامین غزل آغاز شدم

ز چه رو عاشق پرواز شدم

وچرا دست کسی سینه ی من را نگشود

یا برای دل من شعر رهایی نسرود

شب چرا بر دل من سیطره زد

و بجانم انداخت یک جهان ماتم ودرد

بکدامین گنه اینگونه اسیر قفسم

مرگ را میطلبم تا به خورشید حقیقت برسم

تا رها گردم از این درد غریب

تا تهی گردم از این خواب عجیب

همچنان با دل خود دارم این زمزمه ها

که چرا رفته ام از یاد خوش خاطره ها...

 

 

 

 


نوشته شده در شنبه 91/7/1ساعت 11:33 عصر توسط ندا| نظرات ( ) |

میخواهمت میدانی اما باورت نیست...فکری بجز نا مهربانی در سرت نیست

دیگر شدی هر چند من همانم...آری همان شوری که در سر دیگرت نیست

من دوستت دارم تمام حرفم این است...حرفی که عمری گفتم اما باورت نیست

من آسمانی بی کران روحی بلندم...باور کن این کوتاهی از بال و پرت نیست

ای کاش در آغاز با من گفته بودی...وقتی توان آمدن تا آخرت نیست

                                        ***

در وصل هم به شوق تو ای گل در آتشم...عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی رود...بیچاره من که ساخته از آب وآتشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست...عمریست از هوای تو می سوزم وخوشم

خلقم به روی زرد بخندندو باک نیست...شاهد شو ای شرار محبت چه می کشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب...ای آفتاب دلکش وماه پریوشم

لب بر لبم بنه به نوازش دمی چو نی...تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم


نوشته شده در چهارشنبه 91/6/29ساعت 12:41 عصر توسط ندا| نظرات ( ) |

نیمه شب دردل دهلیز خموش"ضربه ی پایی افکند طنین

دل من چون دل گلهای بهار"پرشد از شبنم لرزان یقین

گفتم این اوست که باز آمده است"جستم از جا ودر آیینه گیج...

برخود افکندم با شوق نگاه" آه لرزید لبانم از عشق" تار شد چهره ی آیینه ز آه

(شاید او وهمی را می نگریست)

گیسویم در هم و لبهایم خشک"شانه ام عریان در جامه ی خواب

لیک در ظلمت دهلیز خموش"رهگذر هر دم می کرد شتاب

(نفسم ناگه در سینه گرفت)

گویی از پنجره ها روح نسیم"دید اندوه من تنها را

ریخت بر گیسوی آشفته ی من"عطر سوزان اقاقی ها را

(تندو بی تاب دویدم سوی در)

ضربه ی پاها در سینه ی من"چون طنین نی در سینه ی دشت

لیک در ظلمت دهلیز خموش"ضربه ی پاها لغزیدو گذشت

(باد آواز حزینی سر کرد)


نوشته شده در یکشنبه 91/6/26ساعت 9:4 عصر توسط ندا| نظرات ( ) |

دخترک عشق همین نیست که می پنداری...دوست دارم که به این وسوسه تن نسپاری

میرسد آخر این جاده به تشویش وجنون...بهتر آنست در این راه قدم نگذاری

عشق یعنی که خودت را به کناری بنهی...مثل موج آن طرف خویش قدم برداری

عشق یعنی نه شبت چون شب وچون روزت روز...گامی آن سوتراز این دایره ی تکراری

یک نفر پیش تراز تو به من این را آموخت:...مثل یک سنگ شوم با  همه ی دشواری


نوشته شده در شنبه 91/6/25ساعت 7:27 عصر توسط ندا| نظرات ( ) |

doostiدوستی ساده ی ما غیر معمولی شد...نمی دونم اون روز تو وجودم چی شد

نمی دونم چی شد که وجودم لرزید...دل من این حس و از تو زودتر فهمید

توکه باشی پیشم دیگشه چی کم دارم...چه دلیلی داشره از تو دست بردارم

بین ما کی بیشتر عاشق من یا تو؟...هر چی شد از حالا همه چیزش پا تو

دیگه دست من نیست بستگی داره به تو...بستگی داره که تو تا کجا دوسم داری

بستگی داره که تو تا چه روزی بتونی...عاشق من بمونی منو تنها نذاری

دست من نبود اگه این جوری پیش اومد...می دونستم خوبی ولی نه تا این حد

انگاری صد ساله که تورو می شناسم...واسه اینه اینقد روی تو حساسم

من احساساتی به تو عادت کردم...هر جا باشم آخر به تو برمیگردم

 


نوشته شده در شنبه 91/6/25ساعت 1:42 عصر توسط ندا| نظرات ( ) |

<   <<   6   7   8